حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

چشم حسودان کور...

1392/9/26 15:30
1,775 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

حدیثه ساداتم

 

عزیز دلم بازم مریض شدی.ناراحت

 

یعنی همون سرما خوردگیت که قبلا تو چند تا پست قبل هم برات نوشته بودم هنوز ادامه دارد.ناراحت

 

 وااااااای مامانی هر چی بگم کم گفتم که چه روزای سختی داریم...


از بچگی یه وقتایی یبوست داشتی و مشکل ساز بود ولی با یه قاشق روغن زیتون یا شربت انجیر خوب می شدی ولی از وقتی شیرت رو گرفتم دیگه کارت از اینا گذشته و خیلی اذیت میشی.

 

 

روز یکشنبه هفدهم آذر بردمت دکتر ایرانی خواه فوق تخصص گوارش..

آقای دکتر تا یه دست رو دلت زد فهمید اوضاع از چه حاله و کلی منو دعوا کرد که چرا زودتر دکتر نبردمت.

خلاصه توی مطب خیلی ترسیده بودی و خیلی گریه کردی اصلا من نفهمیدم دکتر چی گفت.

 

 

 

هر کاری کرد که وزنت کنه از من جدا نشدی آخر من و شما رو باهم وزن کرد بعد گذاشتمت رو صندلی دوباره منو تنها وزن کرد تا بفهمه وزنت چجوریه. خیلی از وزنت هم راضی نبود.کلافه

 

خلاصه یه عالمه دارو بهت داد دوتا شیشه پارافین داد که بمیرم الهی بایستی داخل پمپ میکردم و همه ی روغن رو داخل مقعدت میکردم.

 

 

واااای مامانی نمیدونی چقدر گریه می کردی و التماس میکردی که مامان نکن.

 

 

بقیه داروش هم شیاف هر روزه و شربت هر شبه و دو نوع قرص و یه پودری که همیشه باید حل کنم تو آب تا بخوری.ناراحت

 

 

سه روز اول پدرمونو در آوردی چون باید هر چی تو دلت بود در میومد خیلی گریه میکردی. حتی دیگه نمیذاشتی مای بی بیتو عوض کنم میترسیدی شیاف بهت بزنم.

 

همین جور توی این روزا سرما خورده هم بودی که دیگه داروی شیمیایی بهت نمیدادم آبلیمو و عسل و جوشوندنی های گیاهی بهت میدادم.

پنجشنبه چهار روز بعدش تب کردی. استامینوفن بهت دادم ولی تبت پایین نیومد شیاف دیکلوفناک برات گذاشتم ولی بازم هیچی.

ساعت یک و نیم نصفه شب بود که با بابایی بردیمت بیمارستان کودکان.

اونجا دکتر دیدت فکر کنم دکترش هم خوابش میومد بهش گفتم مشکل اصلی تب داره آمپول ضد سرفه برات نوشت.کلافه

 

 

 

خلاصه اون شب که آمپول و زدیم و داروهای دیگه هم برات نوشته بود خریدیم و اومدیم خونه.

 

 

فردا و پس فرداش هم به همین منوال گذشت و شما بهتر نشدی.کلافه من خیلی حرص میخوردم.کلافه

 

شنبه نوبت گرفتم دکتر پهلوانی ساعت دوازده و نیم شب نوبتمون شد. بابایی از بس دست مریضی و حرص خوردنای من خسته شده بود شروع کرد به گلایه کردن از دکترا..

 

 

دکتر پهلوانی گفت این ویروس آنفلوانزا گرفته و چند نوع داروهای خارجی و آمپول برات نوشت.

یه نوع شربت خاصی هم نوشت که نامه بهمون داد رفتیم از بیمارستان گرفتیم. چون داروش مخصوص بیماران بستری بود.

برای تب هم گفت کارش از استامینوفن گذشته ایبو پروفن بهت داد.

 

 

وقتی از دکتر اومدیم بیرون هر داروخونه ای رفتیم آنتی بیوتیکش رو نداشتن.کلافه بی خیال شدیم و اومدیم خونه تا فردا ظهرش بابایی برات پیدا کرد و خرید و آورد.

کامل از اشتها افتادی و هیچی نمی خوری.

 

 

یه بنده خدا بهم گفت تقصیر خودته که بچت مریض شده. خودت حرفت رو سر زبون ها انداختی.تعجب

 

 

گفتم مگه چیکار کردم.تعجب

 

 

گفت وقتی همه پشت سرت میگن که فلانی برای بچش چه کارایی میکنه وبلاگ زده و اینا بچه میفته توی چشم ونظر....

انگاری یه سطل آب جوش ریختن روی سرم.

 

 

منم گفتم کور بشه اون چشمی که نمیتونه ببینه. خدا ازش نگذره اون کسی که حرف منو پخش کرد هیچ وقت ازش نمی گذرم. از بس حسوده واقعا که کوره خوده و بینای مردم..

وای نمیدونی چقدر دلم سوخت فقط از امام حسین میخوام که توی این ماه صفر جواب دل سوختمو بده.

چرا بعضی ها اینقدر حسودن. واقعا یه وبلاگ زدن اینقدر حسودی داره یا من زندگی آنچنانی دارم که نمیتونن ببینن. واقعا دیگه نمیدونم چی بگم. فقط خیلی دلم سوخت ..

من که جوابشو می سپارم به خدا ولی حتی اگه شده توی اون دنیا حقمو ازش بگیرم می گیرم و هیچ وقت ازش نمی گذرم.

یه لحظه خواستم وبلاگمو حذف کنم یا دیگه ننویسم ولی بازم گفتم اون آدم ارزش این کارا رو نداره.

من خودمم از یکشنبه مریض شدم و تب کردم..

دختر قشنگم به کوری چشم حسودان من همه کار برات میکنم. و تا آخر این وبلاگ و ادامه میدم.

عزیزم شما هنوز مریضی و تب داری ولی از امروز صبح یه کم بهتر شدی که منم با بهتر شدن شما بهتر شدم.

 

 قربونت برم عزیزم که این شکلی شدی.

 

 

همش از بی حالی یه گوشه خوابیدی یا بهونه های الکی میگیری.

چون تبت بالاست.. روزی چند بار دست و صورتت رو حسابی می شورم تا تبت پایین بیاد شما خوشت نمیاد و خیلی گریه میکنی.

 

 

  عزیزم قربون اون بغض تو گلوت برم.

 

 

  کور بشه اون چشمی که نمیتونه زندگی ما رو ببینه. فقط من موندم زندگی ما چی دارهدل شکسته

 

 

 انشاالله زود خوب میشی حدیثه ساداتم.

 

 

  فــــــــــــــــــــــدای دست و پاهای کوچولوت برم.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (32)

مامان هلنا
27 آذر 92 9:03
عزیزم هلنا هم خیلییبوست داشت منم رفتم پیش یه آقایی که حکیم بود. گفت : هر شب نیم ساعت قبل از اینکه شامش رو بدی شکمشو از بالا به پایین با روغن زیتون ماساژ بده. باورت نمیشه روزی که من این کارو انجام دادم فرداش 5 بار شکمش کار کرد.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
دختر من نمیذاره همچین کاری باهاش بکنم می ترسه.ممنون از محبتت.
غزال
27 آذر 92 9:07
عزیزم خیلی ناراحت شدمانشالله که زودی خوب بشه حدیثه سادات گل
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنونم عزیزم. انشاالله.
مامان حسام كوچولو
27 آذر 92 15:12
سلام از بس كه دلم براي حديثه سادات سوخت پسر خودمم مريض شد دشب بردمش دكتر مي گه آنفلانزاست تو كه ديدي مي دوني من و بچه م چي مي كشيم . اون شربتي كه تو از بيمارستان گرفتي من كپسولش رو گرفتم. اگر چيز خاصي به ذهنت مي رسه براي بهبودي حسام بهم بگو من مخم حسبي تعطيل شده حال و روز خوبي ندارم. راستي كي حرف وبلاگت رو تو دهن همه انداخته كه اينقدر جوشي شدي
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم.خصوصی برات توضیح دادم.
مامان محمدحسین
27 آذر 92 16:11
دوباره یادم رفت خصوصی کنم...از بس عکسای حدیثه دلم رو سوزوند...منم یه پُست از بیماری محمد گذاشتم....
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
حالا خوبه منم تایید کنم؟. قربون دل نازکت برم الهام جون. دیدم. خدارو شکر که بهتره.
مامان محمدحسین
27 آذر 92 16:13
این سرماخوردگی های لعنتی به خاطر آب و وهوای لعنتی شهرهامونه.... اگه بارون یا برف میومد اینجوری نمیشد.... به خدا عکسای حدیثه رو بردار ....باورت میشه دارم گریه میکنم....یاد بیماری محمد و اعصاب خوردیاش میفتم...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
آره راست میگی . دکتر هم گفت هوا آلوده ست.
مامان محمدحسین
27 آذر 92 16:15
بازم خصوصی...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مرسی خوندم خصوصی جوابتو دادم.
مامان محمدحسین
27 آذر 92 16:51
سلام عزیزم.... فدای سرت... بذار هرچی میخواد بگه... امیدوارم زودزود خبر بهتر شدن عزیز دلت رو بذاری.... آی لابیو...i love you
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مرسی عزیز دلم. خدا نکنه. مرسی انشاالله. پسرتو ببوس.
زهراخ
27 آذر 92 17:40
سلام گلم الهی بمیرم نمیدونستم اینقدرمریضی خداروشکرکه بهترشدی انشاا...بهترهم میشی دوست دارم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنونم زهرا جون. ممنون که بهمون سر زدی.
مامان هدیه
27 آذر 92 18:33
سلام عزیزم خوبی اول از همه ببخشین اینقدر دیر برا جواب اومدم...الان نظرتون رو دیدم و فوری اومدم وبلاگت فدای هر دوتون بشم واقعا کلمه به کلمه حرفاتو میفهمم به منم گفتن تو وبلاگ عکساشو میذاری بچه چشم خورده منم کلافه شده بودم عزیزم اول از همه باید روی تغذیه اش برنامه بذاری صبح وقتی بیدار میشه یه استکان آب ولرم بده صبحونه کره رو حتما تو برنامه بذار برنج رو موقتا حذفف کن و از سوپ و آش اسفتاج و گشنیز استفاده کن من توی هر پیاله سوپ یا آشی که میخواستم بدم 5 سی سی هم روغن زیتون میریختم برا میان وعده هاش هویچ رنده کن بذار جلوش بخوره گلابی بده براش پرتغال و نارنگی و کیوی هم خوب جواب میدن شیرشو نیمه گرم بهش بده ار آلو بخارا هم استفاده کن اگه بخوره بده دستش بخوره وگرنه بنداز تو سو پش وله کن بده بخوره کدو فلفل دلمه ای تو سوپش بریز براش نان سبوسدار یا سنگگ بده و ماکارونی سبوسدار براش بده اگه هیچ کدوم اینارو نمیخوره روغن بادام شیرین رو عصر ساعت 5 یک جا 10 سی سی بده من به هدیه 7 سی سی دادم تا دو سه ساعت کارشو کرد. عزیزم شیاف کم استفاده کن روده رو تنبل میکنه باز کمکی از دستم بیاد حتما بهم بگو
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام خواهش می کنم عزیزم اشکالی نداره. چشم خیلی بهم کمک کردی ولی دختر من اینقدر بد خوراکه که هیچ کدوم از این چیزایی که میگی رو نمیخوره. سعی خودمو می کنم. بازم ممنون به خاطر همه ی مهربونیات..
منصوره مامان زهره
27 آذر 92 19:09
چشم حسودات کور خاله ایی ان شالله زود زود خوب شی و همیشه سالم باشی براتون آرزوی سلامتی می کنم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنون منصوره جووون. مرسی از همه ی محبتات.
مامان یاسمن و محمد پارسا
28 آذر 92 8:53
سلام مامان جون الاهی بمیرم حدیثه جونم خوب میشی عزیزم مامان جون پسر خواهر منم یبوست شدید داره پیش خیلی دکترا برد و با داروهای دکتر باهر بلاخره مشگلش حل شد ایشالاه حدیثه جونمم بهتر میشه عزیزم ادمهای حسود بدبختند و دنبال فرصتی هستند که حسادت خودشون را نشون بدند اهمیت بهشون نده ادمهای کوته فکری هستند که سعی دارند چرندیات خودشون را به دیگران القا کنند و غرق توهمات خودشون هستند و روزی همین افکار مزخرفانشون باعث تو چاه افتادن خودشون میشه شما به کار خودتون ادامه بدید و خاطرات خوشگلم و بنویسید تا کور شود هر انکه نمی تواند ببیند دوستتون داریم مامان جون عزیزم می دونم سخته بیماری بچه ها اما به قول یکی از دکترا اگه بچه مریض نشد باید بیاریش دکتر بچه که مریض میشه بدنش مقاوم میشه در برابر بیماریها نگران نباش دورش که تموم شد خودش کم کم بهتر میشه طفلک بچه ها پسر جاری منم درگیره اما یواش یواش بهتر شده بمیرند این ویروسها ایشالاه که بهتر میشه خوشگل خودم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم ممنونم به خاطر حرفای خواهرانت. مرسی. آره واقعا همین جوری که میگی هست. انشاالله کم کم بهتر میشه.
مامان هدیه
28 آذر 92 10:28
فدات شم برا باز شدن اشتهاش رفتین دکتر؟ هدیه هم خوب غذا نمیخورد الانم با خوردنش مشکل دارم این بی اشتهایش هم باعث شد از شیر بگیرم تا شاید غذا بخوره. من هدیه رو واسه بدغذا بودنش بردم دکتر شربت ب کمپلکس داد اینم تا حدی کمکم کرد روزی 5 سی سی میدم اگه ماست دوست داره براش پربیوتیک بخرین اینم برا میکروب های روده عالیه
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
نه عزیزم نبردمش. چشم. مرسی. خیلی زحمت کشیدی.
مامان یاسمن و محمد پارسا
28 آذر 92 16:35
عزیز دلم این و یادت باشه اون طرف ابله و جواب ابلهان خاموشیست
مامان حسام كوچولو
29 آذر 92 0:57
سلام توي پست سمنو پزون عمو علي و پارسا پرواز كرد عكس جديد گذاشتم اگر اعصابشو داري بر ببين.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
اومدم نگاه کردم خدا بهشون صبر بده.
بابای غضنفر!
29 آذر 92 1:08
میگن کودکان گلهای زندگی هستند ولی بنده بسیار شدید مخالفم! همسر گل زندگی و بچه ها نهالهای زندگی هستند. یک نهال انقدر باید زمستان و تابستان و باد و باران را تحمل کند انقدر باید توجه و بیتوجهی و بی محبتی و رسیدگی را تجربه کند تا بشود یک درخت... یک درخت امیدوارم فرزند شما هم زود خوب شود و البته در راه سلامت بزرگ شود. کمی آویشن را در آب بریزید چند قل زد کمی عسل به آن اضافه کنید در استکان بریزید و اگر لیموی تازه دارید کمی بهش اضافه کنید. ملین-مقوی-خلط آور و ویروس کش است. انشالله خوب میشوند. البته بچه ها این چیزها را نمیخورند مثل این غضنفر ما...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
بابت دعای قشنگی که برای دخترم کردید ممنونم.چشم حتما این کار رو انجام میدم.ممنون
بابای غضنفر!
29 آذر 92 1:31
در ضمن دخترم بیماری و خیلی از چیزها حکمت خداست. ربطی به چشم و نظر نداره. چشم و نظر حکمت خدا نیست. خداوند همیشه هوای انسان هایی که دلی پاک و روحی بزرگ دارند رو داره. دلسوزی های شما نشانگر عشقتون به فرزند و خانوادتونه و خب این عشق نور و حرارتی داره که دل همه ی اعضای خانواده رو گرم نگه میداره. امثال بنده که سنی ازشون گذشته نه تنها این چیزها رو میفهمند بلکه باتمام وجود درک کردند. یادمه یکبار یک نفر زد توی گوش کسی دیگه اون شخص مضروب در کمال تعجب دستان شخص ضارب رو بوسید و فقط گفت حقم رو بهم ندادی. ازون ببعد این دونفر شدند بهترین دوستان... فقط همین یک جرقه لازم بود.. دخترم سعی کن هیچوقت تلافی کننده نباشی و دعای شر برای کسی نکنی... مهر و محبت و عشق معجزه ی جاری خداوند هستند... شرمنده سرت رو درد آوردم. آرزوی سلامتی و شادی برای شما و همه خانواده ها دارم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
خیلی ممنون بابت حرفای قشنگتون. بی زحمت خودتونو معرفی کنید.
mahsa
29 آذر 92 1:38
سلام عزیزای من ببخشید دیر اومدم بهتون سر بزنم راستش منم حالم مساعد نبود فدات حدیثه جونم الان بهتری خاله جون؟؟ میبوسمت دردونه
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام ممنونم عزیز. خواهش میکنم خیلی منتظر اومدنت بودم. امیدوارم کوچولوهات حالشون خوب باشه.
بابای غضنفر!
29 آذر 92 3:56
شرمنده بنده چندروز پیش از سر بیکاری و ازین وبلاگ به آن وبلاگ سر از وبلاگ شما در آوردم و شناخت شما از بنده نیز در حد همین چند نظره و بیشتر نیست و شخص آشنایی نیستم گرچه شخصیت ها گاهی آشنا هستند! اسم ها هم برخلاف اعتقاد بعضی ها، رسم انسان ها نیستند... و درضمن جسارت بنده رو ببخشید اگه وارد محیطی زنانه شدم... درکل زندگی یک میهمانی اجباریه و کسی از این میهانی راضی برمیگرده که به قسمت اجباری بدونش فکر نکنه... یادمه دخترم که کوچیک بود گاهی از ذوق بی تکلف و معصومیت کودکانه اش و این که چقدر روزگار رو زیبا میبینه گریه ام میگرفت و تلخی های زندگی برام زیاد زهرآگین نبود. پدر و مادر ها هیچگاه از ناسپاسی و تندی و تلخی فرزندانشون دلخور نمیشم فقط غصه میخورن و ... غصه ی این که چرا این محبت دوطرفه نیست و البته مادر دیوانه ترین عاشق و پدر بعضا تنهاترین عاشق است... عشق به فرزند... مادرها رو نمیدونم ولی پدرها گاهی همین که می بینند فرزندش بزرگ شده لذت میبره و از اون راضیه. انشالله خدای مهربان مادرتون رو برای شما و شما رو برای فرزندانتون نگهداره و این عشق و مهر مادری همیشه جاودانه باشه. بابت حسادت حسودان هم خودتونو اذیت نکنید انسان حسود اول خودشو میندازه توی آتش حسادت خودش... غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
بازم ممنونم که به وبلاگ دخترم سر زدید.و کمال تشکر رو بابت دعای قشنگتون دارم. انشاالله خدا خودش جواب حسودان رو بده.
مامان یاسمن و محمد پارسا
29 آذر 92 16:35
سلام عزیزم انشالاه فرصتی بشه هم دیگه را ببینیم شما اونر شهرید و ما هم اینور شهر ما ازادگان هستیم مجتمع گلستان ایشالاه حتما قرار میزاریم هم دیگه را ببینیم
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام الان میام وبت.
مامان محمدحسین
29 آذر 92 18:59
شب یلداست؛ شبى که در آن انار محبت دانه مى شود و سرخى عشق و عاطفه، نثار کاسه هاى لبریز از شوق ما؛ شبى که داغى نگاه هاى زیباى بزرگ ترها در چشمان کودکان اوج مى گیرد و بالا مى رود. یلدایتان مبارک....
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مـــــــــــــــــرسی عزیزم. به شما هم تبریم میگم.
♥ مینا مامان ثمین سادات ♥
30 آذر 92 1:53
سلام عزیزم الهی فدای فرشته کوچولو بشم من که اینقدر اذیت شده خیلی خیلی ناراحت شدم امیدوارم هر چه زودتر خبر سلامتی عزیز نازنین ببینم وبنویسید که خوشحالید وحدیثه جون شاد وسلامته عزیزم میدونم چقدر شرایط سختی دارید پاره تنمون وقتی بی حال ومریض میشن دلمون کباب میشه و.... عزیزم مراقب خودتون باشید ببوس دختر نازنینمون
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام مینا جون ممنونم که بهمون سر زدید. الان خدارو شکر بهتره ولی هنوز داره دارو مصرف می کنه.متشکرم که منو درک می کنی.فدات
مامان اهورا (نرگس)
30 آذر 92 16:35
واااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!1عزیز دلم الهی برات بمیرم ...تو عکسا کاملا" معلومه که چقدر مریضی...انشالله زودتر خوب بشی.... مامان جون هر چه زودتر خبر سلامتی گل نازمون و بذار.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنون از احساس همدردیت.. الان خیلی بهتره. چشم حتما خبرشو میذارم.
مامان حسام كوچولو
1 دی 92 1:38
سلام چطوري؟ خوبي خبري ازت نيست؟
مامان آروین (مریم)
1 دی 92 10:22
الهی بمیرم .... خیلی ناراحت شدم . ایشالاه با خوردن داروها هرچه زودتر خوب بشه ..... مامانی ما رو بی خبر نگزاری .... نگرانیم .......
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
خدا نکنه مریم جون. ممنون از احساس هم دردیت. انشاالله. چشم حتما.
مامان هیمن
1 دی 92 15:16
سلام عزیزم با دیدن عکسای حدیثه سادات و نوشته هاتون کلی دلم گرفت .هیمن من هم این نه روزه درگیر این ویروس لعنتیه .4روزشو بیمارستان بستری بود روزی که بستری شد تو خواب گریه میکرد مامانی آتیش نمی خورم.نگو از تب زیاد هزیون میگه و خواب بد میبینه .بیدارش میکردم و دست و صورتشو با آب میشستم.نگام میکرد و میگفت مامان گریه نکن .چیزیم نیست. بدتر دلم آتیش میگرفت .الان که بهتر شده خانم پرستارا میان خوابش و با گریه میگه خانم پرستار آمپول نهمیخام بگم بیشترمون درگیر این ویروسیم .ایشالا هر چه زودتر از شرش راحت بشین وحدیثه سادات خوبه خوب بشن.ایشالا
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم.ممنون که بهمون سر زدید. انشاالله که فرشته ی شما هم زود خوب بشه. آره بیچاره بچه ها خیلی اذیت میشن. ما هم جز دعا و گریه کاری از دستمون بر نمیاد.
مامان هیمن
1 دی 92 15:53
سلام گلممرسی از اظهار همدردی وهمچنین نگرانیتون.شکر خدا خوب هستن . این دو روزه از بیمارستان مرخص شدن ایشالا دیگه این انفولانزای بد جنس ولعنتی دیگه سراغ نی نی هامون نیان و همیشه سالم و شاد باشن
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم. خواهش می کنم. خب خدارو شکر. انشاالله سراغ هیچ بچه ای نره.
مامان هیمن
1 دی 92 15:59
راستی عزیزم پسر من هم تا هفت ماه پیش همین مشکل دختر شما رو داشت به عطاری رفتم و داروی گیاهی واسش گرفتم .راستشو بخوایین الان اسمش یادم نیست .دم کردم وهر روز با نبات بهش میدادم باور کنین بعد دو سه روز استفاده مداوم دیگه این مشکل براش پیش نیومده و خیلی راحت دستشویی میره خواستین اسمشو واستون گیر میارم.امتحان کنین مطمئن باشین ضرر نمیکنین.
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنون عزیزم که بهم گفتی. ولی فکر کنم مشکل دختر من از اینا خیلی بدتره. اون جوشونده اسمش برگ سنا نبود؟؟
مامان هیمن
2 دی 92 17:54
سلام عزیزم.نه فدات هنوز اسمشو بخاطر ندارم برگ سنا نبود فردا نمونشو میبرم عطاری اسمشو میگیرم آخه دو سه نوع داشت .گفت جوشانده این موثرتره.تا بعد
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام گلم. تو وبت جواب دادم.
مریم
2 دی 92 22:53
وای عزیزم چقدر سخت چقدر غریبانه چقدر مظلوم با تمام وجود از خدا میخوام به حق این اربعین این سیده عزیز ما رو از شر همه بیماری و اذیت و آزار و چشم بد حفظش کنه و هی بیای پستای شادی هاتون رو برامون بذاری و خوشحالمون کنی عزیزم...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
عزیــــــــز دلم خیلی متشکرم از احساس همدردیت. ممنونم بابت دعای قشنگت.. انشاالله شما هم به زودی زود مادر میشی و میای وبلاگ میزنی..
مامان هیمن
4 دی 92 15:18
سلام عزیزم.خدا رو شکر که بهترن .جوشونده رو با نبات شیرین کن و در روز دو سه بار بهش بده.اگه نخورد با سرنگ بهش بده .مطمئن باش بعد دو سه روز خوب میشه.بزار جوشونده همیشه گرم باشه.رو بخاری بزار .....مواظب دختر ناز خاله باش.حدیثه جونو ببوس
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم. مرسی. چشم عزیزم حتما این کار رو میکنم. ممنون که به فکرمون هستی..قربانت.
مامان حدیث
16 دی 92 3:12
سلام عزیزم با دیدن عکسای مریضی فرشته کوچولوت دلم کباب شد. یاد مریضی دخمل خودم افتادم. امیدوارم حالا دیگه خوشگل خانمی شما خوب خوب شده باشه .عزیزم صبور باش خیلی از بچه ها مریضی هایی بدتر از این دارن و مادراشون باید بسازن . به ما هم سر بزن
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام عزیزم ممنون که بهمون سر زدی. مرسی از ابراز همدردیت. چشم حتما بهتون سر میزنم.
مامان پارسا جون
18 بهمن 92 19:49
الهی ...عززییزم .مواظب خودت باش عسل خاله
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
ممنون خاله ی مهربون. می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟