چشم حسودان کور...

حدیثه ساداتم
عزیز دلم بازم مریض شدی.
یعنی همون سرما خوردگیت که قبلا تو چند تا پست قبل هم برات نوشته بودم هنوز ادامه دارد.
وااااااای مامانی هر چی بگم کم گفتم که چه روزای سختی داریم...
از بچگی یه وقتایی یبوست داشتی و مشکل ساز بود ولی با یه قاشق روغن زیتون یا شربت انجیر خوب می شدی ولی از وقتی شیرت رو گرفتم دیگه کارت از اینا گذشته و خیلی اذیت میشی.
روز یکشنبه هفدهم آذر بردمت دکتر ایرانی خواه فوق تخصص گوارش..
آقای دکتر تا یه دست رو دلت زد فهمید اوضاع از چه حاله و کلی منو دعوا کرد که چرا زودتر دکتر نبردمت.![]()
خلاصه توی مطب خیلی ترسیده بودی و خیلی گریه کردی
اصلا من نفهمیدم دکتر چی گفت.
هر کاری کرد که وزنت کنه از من جدا نشدی آخر من و شما رو باهم وزن کرد بعد گذاشتمت رو صندلی دوباره منو تنها وزن کرد تا بفهمه وزنت چجوریه. خیلی از وزنت هم راضی نبود.
خلاصه یه عالمه دارو بهت داد
دوتا شیشه پارافین داد که بمیرم الهی بایستی داخل پمپ میکردم و همه ی روغن رو داخل مقعدت میکردم.![]()
واااای مامانی نمیدونی چقدر گریه می کردی و التماس میکردی که مامان نکن.
بقیه داروش هم شیاف هر روزه و شربت هر شبه و دو نوع قرص و یه پودری که همیشه باید حل کنم تو آب تا بخوری.
سه روز اول پدرمونو در آوردی چون باید هر چی تو دلت بود در میومد خیلی گریه میکردی.
حتی دیگه نمیذاشتی مای بی بیتو عوض کنم میترسیدی شیاف بهت بزنم.![]()
همین جور توی این روزا سرما خورده هم بودی که دیگه داروی شیمیایی بهت نمیدادم آبلیمو و عسل و جوشوندنی های گیاهی بهت میدادم.![]()
پنجشنبه چهار روز بعدش تب کردی.
استامینوفن بهت دادم ولی تبت پایین نیومد شیاف دیکلوفناک برات گذاشتم ولی بازم هیچی. ![]()
ساعت یک و نیم نصفه شب بود که با بابایی بردیمت بیمارستان کودکان.![]()
اونجا دکتر دیدت فکر کنم دکترش هم خوابش میومد
بهش گفتم مشکل اصلی تب داره آمپول ضد سرفه برات نوشت.
خلاصه اون شب که آمپول و زدیم و داروهای دیگه هم برات نوشته بود خریدیم و اومدیم خونه.
فردا و پس فرداش هم به همین منوال گذشت و شما بهتر نشدی.
من خیلی حرص میخوردم.
شنبه نوبت گرفتم دکتر پهلوانی ساعت دوازده و نیم شب نوبتمون شد. بابایی از بس دست مریضی و حرص خوردنای من خسته شده بود شروع کرد به گلایه کردن از دکترا..![]()
دکتر پهلوانی گفت این ویروس آنفلوانزا گرفته و چند نوع داروهای خارجی و آمپول برات نوشت.![]()
یه نوع شربت خاصی هم نوشت که نامه بهمون داد رفتیم از بیمارستان گرفتیم. چون داروش مخصوص بیماران بستری بود.![]()
برای تب هم گفت کارش از استامینوفن گذشته ایبو پروفن بهت داد.![]()
وقتی از دکتر اومدیم بیرون هر داروخونه ای رفتیم آنتی بیوتیکش رو نداشتن.
بی خیال شدیم و اومدیم خونه تا فردا ظهرش بابایی برات پیدا کرد و خرید و آورد.![]()
کامل از اشتها افتادی و هیچی نمی خوری.![]()
یه بنده خدا بهم گفت تقصیر خودته که بچت مریض شده. خودت حرفت رو سر زبون ها انداختی.
گفتم مگه چیکار کردم.
گفت وقتی همه پشت سرت میگن که فلانی برای بچش چه کارایی میکنه وبلاگ زده و اینا بچه میفته توی چشم ونظر....
انگاری یه سطل آب جوش ریختن روی سرم.![]()
منم گفتم کور بشه اون چشمی که نمیتونه ببینه. خدا ازش نگذره اون کسی که حرف منو پخش کرد هیچ وقت ازش نمی گذرم. از بس حسوده واقعا که کوره خوده و بینای مردم..![]()
وای نمیدونی چقدر دلم سوخت فقط از امام حسین میخوام که توی این ماه صفر جواب دل سوختمو بده.![]()
چرا بعضی ها اینقدر حسودن. واقعا یه وبلاگ زدن اینقدر حسودی داره یا من زندگی آنچنانی دارم که نمیتونن ببینن. واقعا دیگه نمیدونم چی بگم. فقط خیلی دلم سوخت ..![]()
من که جوابشو می سپارم به خدا ولی حتی اگه شده توی اون دنیا حقمو ازش بگیرم می گیرم و هیچ وقت ازش نمی گذرم.![]()
یه لحظه خواستم وبلاگمو حذف کنم یا دیگه ننویسم ولی بازم گفتم اون آدم ارزش این کارا رو نداره.
من خودمم از یکشنبه مریض شدم و تب کردم..![]()
دختر قشنگم به کوری چشم حسودان من همه کار برات میکنم. و تا آخر این وبلاگ و ادامه میدم.![]()
عزیزم شما هنوز مریضی و تب داری ولی از امروز صبح یه کم بهتر شدی که منم با بهتر شدن شما بهتر شدم.![]()
قربونت برم عزیزم که این شکلی شدی.![]()

همش از بی حالی یه گوشه خوابیدی یا بهونه های الکی میگیری.
چون تبت بالاست.. روزی چند بار دست و صورتت رو حسابی می شورم تا تبت پایین بیاد شما خوشت نمیاد و خیلی گریه میکنی.

عزیزم قربون اون بغض تو گلوت برم. ![]()

کور بشه اون چشمی که نمیتونه زندگی ما رو ببینه. فقط من موندم زندگی ما چی داره

انشاالله زود خوب میشی حدیثه ساداتم.

فــــــــــــــــــــــدای دست و پاهای کوچولوت برم.![]()





چشم حسودان کور...
